ღღღ جاده عشق ღღღ
از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را همچو ستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگین های درخشنده رهسپار آسمان آبیت میشوم... نازنینم، امشب به سراغت خواهم امد و تمام عشقم را در دستانت خواهم گذاشت، ای که همه وجودت هستی من است و ای که همه خوبی هایت را در وجود خود احساس می کنم همیشه صدای مهربانت در ذهنم تداعی می کنم، امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و همیشه نگاه زیبایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت... ای خاطره سبز من با تمام وجود گلبرگ های یاس عشقت را آبیاری خواهم کرد، همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در تاریکی شب عاشقانه به تو می اندیشم... نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم زیرا به چشم خویشتن دیده ام که این کلمه چون زنان آوازه خوان سنگ فرش خیابان ها را پی می گیرد و در میدان های بزرگ شهر چون روسپیان به هوس آلوده و چون جذامیان از شهرها می رانندش ... نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم زیرا شنیده ای که این کلمات در میکده ها همراه با هذیان مستان به لفظ می آید ... هنگامی که سخن دوستت دارم در خیابان های کلام گریزان می گردد مردم به آن حمله ور و سنگسارش می کنند و آن گاه به آسایشگاه روانی رهبری اش می کنند ... زیرا سخنی که بین لبانم برای نثارت برگرفته ام پاکیزه و شفاف چون پروانه ای از نور است و هرگاه که لبانم را ترک کرد به سوی دشت های سکوت پرمی گیرد ... زیرا نمی خواهم در پرگرفتن این سخن به سویت، دوستان دشمن با تعریف ها و بذله گویی شان آلوده اش کنند ... نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم اما قادرم دوستت دارم را به آرامی وقتی تو در خوابی با تمام وجودم بالای پیشانی ات کتابت کنم تا سرانگشتان رؤیاهایت آن را برگیرند ... هر شب مرا با خود میبری ببین یک دیوانه دائم نگاهش به چشمان توست، من همانم! شعری از " کارول آن دافی " شاعر انگلیسی نخستین زنی که به مقام ملک الشعرایی انگلیس رسیده است و به زودی توسط خانوم فریده حسن زاده - مصطفوی در کتاب مجموعه أشعار عاشقانه در دست انتشار نشر نگاه به چاپ خواهد رسید ... عشق آنچه را دوست دارد تیره نمی سازد چون در پی تصاحبش نیست، لمسش می کند بی آنکه به تصاحب خود درش آورد ... آزادش می گذارد تا بیاید و برود نگاهش می کند که دور می شود با گام هایی چنان سبک که شنیده نمیشود، ستایش ناچیزها، تمجید ناتوانی ها ... عشق می آید، عشق می رود اما به زمان و خواست خودش نه زمان و خواست ما !! برای آمدنش تمامی آسمان تمامی زمین و تمامی زمان را می طلبد، در حصار نمی گنجد حتی حصار معنی، حتی به خوشبختی بسنده نمی کند عشق رهایی است، خوشبختی و رهایی به یک راه نمی روند، رهایی با شادی همراه است و شادی چونان نردبانی در قلب ما، بالایمان می برد خیلی بالاتر از جایی که ما هستیم یا خود عشق هست، جایی که دیگر هیچ چیز دریافت کردنی نیست، و سوالی باقی نمی ماند از پرنده ای که آوازش را می خواند کسی نمی پرسد چرا آواز میخواند ... از کتاب ستایش هیچ تورا گم کرده ام امروز ... و حالا لحظه های من گرفتارسکوتی سرد وسنگینند. و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند، نمی دانی چه غمگینند ... چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو نمیدانم چه خواهد شد ؟؟؟ پرازدلشوره ام، بی تاب و دلگیرم کجا ماندی که من بی توهزاران بار درهرلحظه می میرم !!
نیمه شب آواره و بی حس و حال از جدایی یک دو ماهی می گذشت آن نظر بازی، آن اسرار را وقتی دلت خسته شــد ،
ديگر خنده معنايی ندارد ... فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد ! وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ... فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ... یادته ایستادی چشم تو چشم گفتی فقط یک سوال : گفتم : زندگی ! . . . با تشكر از دوست خوبم : بنفشه وقتی یه آدم میگه: هیچکس منو دوست نداره ، منظورش از هیچکس یک نفر بیشتر نیست . . . همون یه نفری که واسه اون همـــه کسه !
ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود، امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم میکنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد...
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
میبری به جایی که تاریک است و روشنایی آن تویی
هرشب مرا به اوج میبری
می رسیم به جایی که نگاهت همیشه آنجا بود...
ما یکی شده ایم با هم
همیشگی شده عشقمان، بگو از احساست برای من ...
همیشه می گویم تو تا ابد برایم یکی هستی
یکی که عاشقانه دوستش دارم، یکی که برایم یک دنیاس ...
دنیای زیبایی که درون آنم
ببین که حالم، حال همیشگی نیست
اینجا، همینجایی که هستی باش، که قلبم بدون تو زنده نیست
ما عاشقانه مانده ایم برای هم، من برای تو هستم و تو برای من،
تمام نگاهت را هدیه کن به چشمان عاشق من ...
هر زمان فکر بی تو بودن میکنم نفسم می گیرد،
اگر نباشی قلبم بی صدا میمیرد، مثل حالا باش،
مثل حالا عاشقانه دوستم داشته باش
نه اینکه فردا بیاید و بیخیال ما باش ...
گفته بودم که با تو نفس می گیرم
گفته بودم با تو در این زندگی تنها رنگ عشق را می بینم،
رنگی به زیبایی چشمانت
اگر دست خودم بود دنیا را فدا می کردم برای همیشه داشتنت
تو را با هیچکس عوض نمیکنم، عشقت را همیشه
در قلبم می فشارم و به داشتنت افتخار میکنم ...
تو را که دارم دیگر تنهایی را در کنارم احساس نمیکنم
غم به سراغم نمی آید و دیگر به جرم شکستن اعتراف نمیکنم!
ما یکی شده ایم با هم، گرمای زندگی با تو بیشتر می شود
و اینجاست که دیوانه می شود از عشقت دل عاشق من ...
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
یک دو ماه از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمدو هم آشیان شد با من او
همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دل بستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی نهاد
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر نا گاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد وین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت ، فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است
من یا زندگیت ؟
. . . بدون کلامی رفتی برای همیشه . . .
ولی یک لحظه با خودت فکر نکردی که خود تو , تمام زندگی من بودی . . .
Power By:
LoxBlog.Com |